خاطره ی زایمان
با تمام وجود استرس اومدنت و داشتم نگران سلامتیت مضطرب بودم همیشه کلا تو دوران حاملی خیلی خودم و سر چیزای کوچیک و الکی که مربوط بهت بود اذیت میکردم مثلا تا حرکت نمیکردی زبونم لال فکر میکردم چیزیت شده اینقدر دعا میخوندم و اب قند میخوردم تا حرکت کنی ویار شدید بارداری تا اخر 5 ماه و اومدن به خونه مادر جون و دوری از بابا کلا خیلی سخت گذشت اما شکر خدا خوب و خوش گذشت برسیم به شب قبل زایمان اصلا باورم نمیشد که من قراره سز بشم قراره نی نی گلم و بغل کنم کلا شب رویایی بود بابایی اومد شمال چند روز قبل زایمان اون شب دختر عموم اومد پیشم که تنها نباشم خلاصه تمام وسایل بیمارستان و اماده کردیم و ساغت شد 12 که بابا و مادر جونی و دایی تو پذیرایی خوابیدن من و دختر عموم و تو اتاق چون تا دیر وقت قرار بود بیدار بمونیم من میدونستم از شدت هیجان خوابم نمیبره خلاصه یکم حرف زدیم و رفتم تو واتس با دوستای گل نی نی سایتی که تو کل 9 ماه همدم و مثل خواهرم بودن حرف زدم و ساعت شد 2 که دیدم داره در کمال تعجب خوابم میبره فکرم 1000 راه میرفت و میومد خلاصه با تموم فکرا بلاخره ساعت حدود 3 بود که خوابم بردیهو دیددم مامانم صدام میکنه نرگس پاشو دیره واااااااای خدا یعنی صبح بود یعنی تا چند ساعت دیگه نیکا بغلم بود خدایا شکرت یه حس عجیبی داشتم اول دوربین و دادم دست دختر عموم تا لحظه تحظه عکس بگیره اونم همین طور عکس میگرت من رفتم ارایش کردم و لباس پوشیدم و ساعت شده بود 30و6 که قرار بود مامان بزرگ و خاله م بیان خونمون که باهم بریم بیمارستان اومدن و همه اماده رفتن شدیم ساعت 30و7 بود که رسیدیم بیمارستان شفا لاهیجان نشستیم رفتم خون دادم و شوهری رفت پذیرش ساعت 8 شده بود خداروشکر اولین نفر بودم واسه عمل دکترم یکم نشستیم که عمه من و مادر شوهر و پدر شوهرمم رسیدن صدا زدن کریمی با یه همراه زن و مرد برید بخش زایمان منی که همیشه پر از استرس و نگرانی بودم واقعا عجیب بود که چه اروم بودم اون روز خلاصه رسیدیم دم بخش زایمان که گفتن همراه ها بیرون باشن مامانم و شوهری رفتن بیرون منم یه فرم دادن پر کنم تمام سونو هارو گرفتن و گفتن برو تمام لباسا و در بیار دراز بکش منم رفتم تمام لباسام و در اوردم و یه لبا ابی با کلاه ابی پوشیدم بعد اومدن گفتن شیو کردی گفتم اره اما باز خودشون دیدن که چنا دونه بود که تمیز کردن بعدشم اومدن انزکتور وصل کردن که اصلا درد نداشت ممامانم اومد پشم اخ که چقدر استرس داشت یعنی مامانم بدتر از منه الاهی بمیرم براش که از 4 ماه پیشش بودم تا 9 ماه هر چی می خواستم در اختیارم بود و فقط میخوردم و می خوابیدم مدیونشم اومد پیشم یکم نشست که گفتن برو دست شویی منم رفتم چون دکترم سوند وصل نمیکنه بعدش گفتن برو اتاق عمل با مامانم خدافظی کردم اما شوهری و ندیدم خیلی غصه خوردم همش فکر میکردم که گریم گیره اما ریلکس بودم اما استرس و تو چهره مامانم میدیدم رفتم اتاق عمل رو یه صندلی نشستم 5 مین که گفتن پاشو بریم رفتم داخل اتاق عمل که کلا سبز بود منم تا حالا ندیده بودم دراز کشیدم و به یه دستم شار و به دست دیگم ضربان قلب وصل کردن دکتر بیهوشی اومد گفت بی حسی یا یسهوشی گفتم نه بی حسی چون اسم دارم دکترم گفته حتما بی حسی خودمم بی حسی دوست داشتم بعدشم گفت چند سالته و اسم دخترم و جنسیت و اینا پرسید خیلی مهربون بود بعدش گفت خم شو دستات و بزار رو زان و هات اصلا نگران چیزی نباش اصلا ترس و درد نداره منم خودم و ش کردم و کاری که گفت انجام دادم امپول و زد به یکی از مهره هام و یه کوچولو درد داشت بعدشم گفت الان پاهات گرم میشه و گز گز میکنه و کامل بی حس میشی بعد خدافظی کرد و رفت و به 30 ثانیه نکشید گرم شدن پاهام بعد کم کم گزگز کردن و دیگه حس پاهام کامل رفت که صدای دکترم و شنیدم اخخخخخخخخخ که چقدر من عاشق این دکتر بودم چقدر تو طول بارداری ازش ارامش گرفتم واقعا بهترین دکتره اومد پیشم و گفت چطوری نرگس جان گفتم خوبم بعد یه لبخندی زد و گفت شروع میکنیم بعدشم تیس تیس یه چیزی رو شکمم ریختن و شروع کردن منم به فکر دخترکم بودم تهوع شدیدی گرفته بودم که یه مرد مسن بالا سرم همیشه حالم و میپرسید گفتم تهوع دارم گفت الان امپول میزنم خوب میشی امپول و زد سریع خوب شدم دکترم با چند نفر دیگه داشتن صحبت میکردن که یهو دکترم گفت نفس عمیق بکش چنتا الان می خوایم بچه بیاریم بیرون که نفس اول نکشیده محکم فشار میاوردن رو قفسه سینم چندبار درد داشت انگار 100 کیلو رو سینم سنگینی میکنه ساعت دقیقا 10 صبح روز 28 دی صدای گریه دخترکم و شنیدم که دکترم گفت صبحت بخیر خانومی نیکا من دنیا اومد منم فقط میگفتم سالمه که دکترم گفت اره سالمه یه دختر سالم و ظریف پا به پای دخترم اشک میریختم اشک شوق بود صدای گریه دخترم همه جارو پر کرده بود بعدش گفتم بیارین ببینمش اوردن بچم و اخخ خدا چه حس خوبی بود وقتی تو یه پارچه سبز اوردن و لپش و چسبوندن به صورتم چقدر داغ بود یکمم گذاشتن رو سینم و بردنش دلم پیشش بود همش تازه یاد خانوادم افتادم پشت اتاق عمل کار دکتر تموم شد اومد پیشم و گفت خداروشکر همه چیز خوب بود ازش تشکر کردم و رفت چقدر دلم براش تنگ میشد من و بردن ریکاوری یه مرد و زن اونجا بودن که هر دو بیهوش اما من خیلی هوشیارو خندان بودم 5 مین موندم من و بردن وقتی در اتاق عمل باز شد اوووووو همه خانوادم پشت اتاق عمل عمه خاله مامان بزرگ داداشم شوهرم مامانم پدر شوهر و مادر شوهرم چطوری راشون داده بودن همه دیدم و مامانم من و دید خیالش راحت شد بعدشم من و بردن بخش که همه اومدن اونجا و خوش حال و خندان منم فقط دوست داشتم زودتر نیکا مو ببینم که دیدم او اوردنش همین طور داشت گریه میکرد سری یادم داد که چطور شیرش بدم مامانم کمکم کرد شیرش دادم که همون اغوز خورد و اروم شد وقت ملاقات تموم شده بود همه رفتن جز مامانم عملم فوق العاده بود اینقدر سرم و تکون دادم و حرف میزدم گفتم وای چه سر دردی باید بگیرم اما اصلا خداروشکر خبری نبود بخیه هامم یکم درد میکرد تو اتاق 3 نفر بودیم دکترم گفت میتونی مایعات بخوری فرداشم گفت غذا بخور ساعت 10 عمل کردم ساعت 6 غروب دکترم گفت به کریمی بگید پاشه منم با کمک مامانم کم کم اروم اروم با درد پاشدم و چند قدم زدم که هم تختیام از تعجب داشتن شاخ در میاوردن همه اسم دکترم و میپرسیدن دکترم خانم دکتر پوران حکیمی بعدشم شبش خودم به راحتی راه افتادم خیلی تشکر میکنم از دکترم واقعا همه چیز عالی بود دخترکم 28 دی زمینی شد دنیای من و باباش و شیرین کرد وزن دخترم 2900 و قدشم 50 اما به خاطر زردی 2 روز بیمارستان و 3 روزم خونه تو دستگاه بودی الانم خوابی خوشکلم منم وقت غنیمت شمردم اومدم بنویسم 3 بارم بین واسه شیر بلند شدی عشقم از ته دلم برای تموم منتظرا دعا میکنم خدا فرزندی سالم و صالح به همه بده امییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

خاطره ی زایمان 
